درختان حرکت مي کنند
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
نوشته شده توسط صدای عشق در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 10:31 موضوع داستانهای آموزنده و زیبا | لینک ثابت
پيپ
میگن يک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود.
بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده و از رئیس KGB (سازمان جاسوسی شوروی) خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه.
بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس KGB خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.
رئیس KGB گفت: متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند.
نوشته شده توسط صدای عشق در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 10:27 موضوع طنز | لینک ثابت
۵۴ سخن زیبا
۱- آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همهي انسانها برابرند. (مارتين لوتركينگ)
2- بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانوهايت زندگي كني. (رودي)
3- قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ)
4- بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و درانسان چيزي بزرگتر از فكر او. (هميلتون)
5- عمر آنقدر كوتاه است كه نميارزد آدم حقير و كوچك بماند. (ديزرائيلي)
6- چيزي ساده تر از بزرگي نيست آري ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)
7- به نتيجه رسيدن امور مهم ، اغلب به انجام يافتن يا نيافتن امري به ظاهر كوچك بستگي دارد. (چارديني)
8- آنكه خود را به امور كوچك سرگرم ميكند چه بسا كه تواناي كاهاي بزرگ را ندارد. (لاروشفوكو)
9- اگر طالب زندگي سالم و بالندگيرو مي باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسكات پك)
10- زندگي بسيار مسحور كننده است فقط بايد با عينك مناسبي به آن نگريست. (دوما)
11- دوست داشتن انسانها به معناي دوست داشتن خود به اندازه ي ديگري است. (اسكات پك)
12- عشق يعني اراده به توسعه خود با ديگري در جهت ارتقاي رشد دومي. (اسكات پك)
13- ما ديگران را فقط تا آن قسمت از جاده كه خود پيمودهايم ميتوانيم هدايت كنيم. (اسكات پك)
14- جهان هر كس به اندازه ي وسعت فكر اوست. (محمد حجازي)
بقیه رو در ادامه مطلب بخونید...
نوشته شده توسط صدای عشق در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 19:59 موضوع داستانهای آموزنده و زیبا | لینک ثابت
شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که
همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل
دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش
مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد تا لباسش را عوض کند و نزد
قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او
مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.
نوشته شده توسط صدای عشق در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 10:56 موضوع داستانهای آموزنده و زیبا | لینک ثابت
خلقت زن
خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را مرد گذاشت...
از او پرسید: آیا راضی هستی...؟؟!
مرد گفت: نه...
خداوند پرسید: چه می خوانی؟!...
گفت:
آینه ای می خوام که در آن بزرگی خود را ببینم... تکیه گاهی می خوام که در هنگام خستگی و آزردگی بر آن تکیه زنم و آرامش پیدا کنم... کسی که همدم لحظات تنهایی ام باشد... نقابی می خوام که در هنگام ضرورت پشت آن مخفی شوم... کسی که زیبایی اش چشمم را نوازش دهد... اندیشه ای می خوام که در آن غوطه ور گردم... و چراغی که با آن هدایت و راهنمایی شوم...
و اینجا بود که خداوند زن را خلق کرد...
نوشته شده توسط صدای عشق در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 22:13 موضوع داستانهای آموزنده و زیبا | لینک ثابت
عشق
یک روز عشق ودیوونگی ومحبت وفضولی داشتن باهم قایم موشک بازی می کردن.
نوبت چشم گذاشتن دیوونگی رسید. دیوونگی همه رو پیدا کرد اما هرچی گشت عشقو پیدا نکرد. فضولی می دونست که عشق پشت بوته گل سرخ قایم شده... پس زود رفت وبه دیوونگی خبر داد.
دیوونگی هم یه خار برداشت و توی بوته ی گل سرخ فرو برد. یکدفعه صدای فریاد عشق بلند شد. همه دویدن رفتن پیش عشق تاببینن چه بلایی سرش اومده... چشمهای عشق کور شده بود...
دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت تا ابد عشق روتنها نزاره و همیشه همراهش باشه.
از اون روز به بعد بود که هروقت عشق سراغ کسی می رفت چون کور بود عیبهای معشوق رو نمی دید و دیوونگی هم همیشه با اون به سراغ آدمها می اومد.
نوشته شده توسط صدای عشق در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 22:11 موضوع داستانهای آموزنده و زیبا | لینک ثابت
شجاعت
سابق نمره دادن به دانش آموزان به راحتی امروز نبود. اینو دانش آموزان قدیمی خوب میدونن. نمره20 تقریبا گرفتنش جزء محالات بود و البته کسی که این نمره رو میگرفت حقیقتا لیاقتشو داشت... حتی شاید هوش و تلاشش مستحق بیشتر از اونم بود.
برای مثال درس انشا یکی از سخت ترین امتحانات رو داشت. چون دبیران به انشای کمتر از ده خط اصلا نمره نمیدادن – و تازه اونم با موضوعات مسخره- و اگه هم می خواستن نمره بدن اینقدر غلط املایی و دستوری و... از توش در میاوردن که...
اینطوری بودکه یه ماجرای جالبی یه بارتوی یکی از دبیرستانهای تهران پیش اومد که تا مدتها ورد زبون همه از دبیر تا دانش آموز شده بود...
جریان از این قرار بود: روز امتحان انشا بود وموضوع این بود: "شجاعت یعنی چه؟ "
یکی از دانش آموزان بدون اینکه چیزی در برگه امتحانیش بنویسد آن را سفید تحویل مراقب داد و البته فقط یک جمله برروی برگه نوشته بود: "شجاعت یعنی این".
برگه آن دانش آموز دست به دست بین همه دبیران گشت و همه به اتفاق موافقت کردند و به برگه نمره کامل دادند...![]()
نوشته شده توسط صدای عشق در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 22:7 موضوع طنز | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به همه دوستای قشنگ بارونیه خودم
من نسرین ،متولد 6 دی ماه 1360 و ساکن تهران هستم. خوشحالم از اینکه قراره بیایید وبلاگ قشنگ منو ببنید و با نظرهای قشنگ ترتون منو خوشحال کنید.
زندگی جیره ی مختصریست مثل یک فنجان چای، و کنارش عشق است مثل یک حبه قند، زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
لينک باکس وبلاگ سکوت باران
http://www.sokoutebaran.blogfa.com